پرش به محتوای اصلی
شیخ بهایی شیخ بهایی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶

آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند

از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند

دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله

و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند

چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر

یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند

یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق

دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟

کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند
  2. غزل شمارهٔ ۹آنها که ربودهٔ الستند
  3. غزل شمارهٔ ۱۰عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود
  4. غزل شمارهٔ ۱۱نگشود مرا ز یاریت کار
  5. غزل شمارهٔ ۱۲آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
  6. غزل شمارهٔ ۱۳اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار
  7. غزل شمارهٔ ۱۴الهی الهی، به حق پیمبر
  8. غزل شمارهٔ ۱۵تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز
همه‌ی غزلیات ←

شیخ بهایی درباره‌ی شیخ بهایی

بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی از دانشمندان بنام عهد شاه عباس صفوی است. وی در سال ۹۵۳ هجری قمری در بعلبک متولد شد. در ۱۳ سالگی همراه پدرش به ایران مهاجرت کرد. وی تألیفاتی به فارسی و عربی دارد که مجموعهٔ آنها به ۸۸ کتاب و رساله بالغ می‌شود. از آثار او می‌توان به کشکول، دیوان غزلیات، جامع عباسی (در فقه)، خلاصةا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.