پرش به محتوای اصلی
شیخ بهایی شیخ بهایی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴

بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است

من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حال است

ز مراحم الهی، نتوان برید امید

مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال است

طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است

تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال است؟

به جواب دردمندان، بگشا لب ای شکرخا!

به کرشمه کن حواله، که جواب صد سوال است

غم هجر را بهائی، به تو ای بت ستمگر

به زبان حال گوید که زبان قال لال است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
  2. غزل شمارهٔ ۷دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
  3. غزل شمارهٔ ۸یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند
  4. غزل شمارهٔ ۹آنها که ربودهٔ الستند
  5. غزل شمارهٔ ۱۰عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود
  6. غزل شمارهٔ ۱۱نگشود مرا ز یاریت کار
  7. غزل شمارهٔ ۱۲آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
  8. غزل شمارهٔ ۱۳اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار
همه‌ی غزلیات ←

شیخ بهایی درباره‌ی شیخ بهایی

بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی از دانشمندان بنام عهد شاه عباس صفوی است. وی در سال ۹۵۳ هجری قمری در بعلبک متولد شد. در ۱۳ سالگی همراه پدرش به ایران مهاجرت کرد. وی تألیفاتی به فارسی و عربی دارد که مجموعهٔ آنها به ۸۸ کتاب و رساله بالغ می‌شود. از آثار او می‌توان به کشکول، دیوان غزلیات، جامع عباسی (در فقه)، خلاصةا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.