پرش به محتوای اصلی
آذر بیگدلی آذر بیگدلی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸

ای که گفتی: ز در دوست درون نتوان رفت!

شوق چون خضر ره ما شده چون نتوان رفت؟!

عشق در کوی بتان، بسته طلسمی ز وفا؛

که توان رفت درون، لیک برون نتوان رفت!

ای که داری هوس روی بتان در هر گام

بسکه افتاده سر و ریخته خون نتوان رفت!

پیش ازین ما، ز مقیمان دیاری بودیم؛

که ز ناسازی اغیار کنون نتوان رفت

چشم لیلی نگهی، تا نزند راه کسی؛

همچو مجنون به بیابان جنون نتوان یافت

خاری ار نیست بدل، از پی گلرخساری

کش بود سبزهٔ خط غالیه گون نتوان رفت

آذر این ره ره عشق است، اگرت خضری هست؛

مرو این راه، که بی راه نمون نتوان رفت!

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰بر آستانه‌اش امشب خوشم که جانان گفت
  2. شمارهٔ ۴۱هم خنده خوش است و هم خرامت!
  3. شمارهٔ ۴۲هر مرغ که میپرد ز بامت
  4. شمارهٔ ۴۳چو بر مزار من آید بجلوه آن قد و قامت
  5. شمارهٔ ۴۴ز آن سویش ای نسیم صبا می‌فرستمت
  6. شمارهٔ ۴۵گیرم بعجز دامنت و جان سپارمت
  7. شمارهٔ ۴۶حیات جاودان بخشد بعاشق لعل خندانت
  8. شمارهٔ ۴۷کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایت
همه‌ی غزلیات ←

آذر بیگدلی درباره‌ی آذر بیگدلی

حاج لطفعلی بیگ شاملو (زادهٔ ۱۱۳۴ هجری قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۱۹۵ هجری قمری در قم) متخلص به «آذر» و معروف به «آذر بِیگدلی»شاعر و صاحب تذکرهٔ آتشکدهٔ آذر در شرح حال شعرا است که آن را در طی ۳۰ سال به نام کریم خان زند گردآوری و تألیف کرده‌است. وی در ایّام کودکی او به سبب بروز فتنهٔ محمود افغان خانواده‌اش به ناچار از ا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.