پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۷۶۹

تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم

تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم

منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت

تو چنین بپروریدی نه بخویشتن شکفتم

بدل آتشم نهان بود و چو شمع شعله ای زد

بفکنده پرده از راز که بارها نهفتم

بهوای آنکه آئی تو بخلوت درونم

همه پای تا بسر جان زغبار تن برفتم

بخیال لعل نوشت که رقیب قوت جان کرد

همه شب زنوک مژگان در آبدار سفتم

تو که شیر کردگاری سگ خود مران خدا را

سر خود نهاده بر دست بدرگهت بخفتم

سخنی بجذبه آشفته مگو که کس نگیرد

چو به خویش آمدی باز بگو که من نگفتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۷۱زد هجر بصبح وصال فالم
  2. شمارهٔ ۷۷۲حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم
  3. شمارهٔ ۷۷۳ساقی بیار بوسم کز می خمار دارم
  4. شمارهٔ ۷۷۴ای مظهر جان‌آفرین جانی تو از سر تا قدم
  5. شمارهٔ ۷۷۵گفته بودی که ز کویت به ملامت بروم
  6. شمارهٔ ۷۷۶نه توبه زاهد پیمانه بد که بشکستم
  7. شمارهٔ ۷۷۷منصور صفت سر بسردار بدیدیم
  8. شمارهٔ ۷۷۸این می که داد کز او سر بی خمار دارم
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.