پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۸

خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور

آن غلامی تو که بیرون کشی از جنت حور

از چه با مردم دیده شده همخانه

گر پری زآدمیانست به عالم مستور

قامتت را نتوان خواند که سرو چمنست

عارف از همت عالی ننماید مقصور

طایر عقل فروریخت پر از صولت عشق

پیش شهباز چه پرواز نماید عصفور

از شب هجر حکایت مکن و روز فراق

که رسد از پی شب و روز و پس از ظلمت نور

هر کرا چشم بود می‌نتوان گفت بصیر

مگر آن را که نظر وقف بود بر منظور

گفته بودم که شکایت کنم از غیبت تو

غیبتی نیست که گوییم حکایت به حضور

به جز از عشق ندارد دل افسرده سماع

مردگان را نکند زنده مگر نفخه حور

زیر آن زلف بناگوش عیان شد گویی

صبح عید است نمایان به شبان دیجور

عاقبت گرد لب لعل تو را خط بگرفت

خاتم از دست سلیمان بستد لشکر مور

آتش‌افشان ز چه رو گشته زبانش در کام

نشده سینه آشفته اگر وادی طور

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۵۰بس خون بی گناهش در سینه بود مدغم
  2. شمارهٔ ۵۵۱وه که از ما جز گنه بر می نیاید هیچکار
  3. شمارهٔ ۵۵۲پیمان بغیر بسته و عهدم شکست یار
  4. شمارهٔ ۵۵۳نه گلشن است از شرر برق در خطر
  5. شمارهٔ ۵۵۴تا بدبستان دل عشق شد آموزگار
  6. شمارهٔ ۵۵۵یارش مخوان که شکوه کند از جفای یار
  7. شمارهٔ ۵۵۶ای چشم بدان زدیدنت دور
  8. شمارهٔ ۵۵۷وه که مطرب بود امشب به سر رای دگر
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.