پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۵

این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند

بیشک زنگه رهزن اصحاب یقینند

زلفین سیاهت رسن جادوی بابل

چشمان چه بر آن چهره مگر سحر مبینند

ما را نبود تیر بجز آه سحرگاه

با سخت کمانان که مرا خوش بکمینند

در حلقه زهاد مرو نیک حذر کن

زین راهزنانی که در این شهر امینند

زین سلسله درویش بیندیش تو شاها

هر چند که این طایفه خود راه نشینند

اندیشه نمایند کجا از خطر بحر

قومی که طلبکار توای در ثمینند

گر خون من آشفته حلال است بخوبان

من نیز برآنم که بتان نیز بر اینند

ما و غم آن قوم که از پرتو واجب

دارای مکانند و در این عرصه مکینند

آن سلسله کز خاتم و قائم بزمانه

سلطان زمانند و خداوند زمینند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۷آن مست که در میکده مستانه بگرید
  2. شمارهٔ ۴۳۸آتشی میلی به بالا می‌کند
  3. شمارهٔ ۴۳۹دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید
  4. شمارهٔ ۴۴۰دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد
  5. شمارهٔ ۴۴۱دلم جز دوست منظوری ندارد
  6. شمارهٔ ۴۴۲خضر گر خوش زندگانی می‌کند
  7. شمارهٔ ۴۴۳حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بود
  8. شمارهٔ ۴۴۴زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.