پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۰

صحبتی از جان مگر در پیش جانان گفته‌اند

نور پیدا را حدیث از نار پنهان گفته‌اند

قصه دل‌های زار عاشقان با زلف تو

گرچه جمعی گفته‌اند اما پریشان گفته‌اند

سر بلند است ار سرش بر دار یاسا می‌زند

چون گدایی را شکایت پیش سلطان گفته‌اند

تیره خاکی در بر اکسیر اعظم برده‌اند

نام دیوی زشت را نزد سلیمان گفته‌اند

با لبت گفتند درد دل مرا از دشمنی

دوستی شد درد را چون بهر درمان گفته‌اند

اشتیاق پیر کنعان بهر یوسف برده‌اند

حالت بستان جنت را به رضوان گفته‌اند

همچنان گفتند کآمد یارت امشب در وثاق

مژده تشریف یوسف را به زندان گفته‌اند

عشق را سودا شما رند ار حکیمان عیب نیست

آنچه را با چشم ظاهر دیده‌اند آن گفته‌اند

سر پنهان دل ار مانده است آه و آب چشم

هر دو در یک لمحه از سر تا به پایان گفته‌اند

گر به دل مدحت بسی گفتند از اهل سخن

دل‌نشین‌تر آمد آن مدحی که از جان گفته‌اند

شیخ گفت آشفته در وصف علی کرده علو

بیش از این می‌دانمت جانا که ایشان گفته‌اند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۲سفری چون سفر عشق خطرناک نبود
  2. شمارهٔ ۴۳۳عشق تا حلقه سحر بر در دل‌ها می‌زد
  3. شمارهٔ ۴۳۴دل که چندی از علایق رسته بود
  4. شمارهٔ ۴۳۵این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند
  5. شمارهٔ ۴۳۶در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد
  6. شمارهٔ ۴۳۷آن مست که در میکده مستانه بگرید
  7. شمارهٔ ۴۳۸آتشی میلی به بالا می‌کند
  8. شمارهٔ ۴۳۹دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.