پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۸

خیمه را لیلی چو بالا می‌کند

از چه مجنون رو به صحرا می‌کند

سرو مایل از دو جانب او به غیر

تا چرا او میل از ما می‌کند

مانی اندر نقش روی دلکشت

صحف انگلیون تماشا می‌کند

آنکه خار کعبه را دارد به پا

تا چرا وصفی ز دیبا می‌کند

هرکجا آن ترک یغما بگذرد

گر بود کعبه که یغما می‌کند

دل بپوشاند مرا اسرار عشق

مردم چشم آشکارا می‌کند

گر کند آباد غیرم گو مکن

ور خرابی زوست هل تا می‌کند

زشتی از ما بود ورنه نقش‌ها

نقشبند صنع زیبا می‌کند

گفتی آشفته به زلف من چه کرد

آنچه با زنار ترسا می‌کند

هرکه دل بر آتش سودا نهاد

آخرش دیوانه سودا می‌کند

هست هرکس را تمنایی به دهر

وصل او عاشق تمنا می‌کند

لاجرم درویش اگرچه مجرم است

خویش را بسته به مولا می‌کند

تا که مجنون در حی آمد خویش را

از سگان کوی لیلا می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۰صحبتی از جان مگر در پیش جانان گفته‌اند
  2. شمارهٔ ۴۳۱از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد
  3. شمارهٔ ۴۳۲سفری چون سفر عشق خطرناک نبود
  4. شمارهٔ ۴۳۳عشق تا حلقه سحر بر در دل‌ها می‌زد
  5. شمارهٔ ۴۳۴دل که چندی از علایق رسته بود
  6. شمارهٔ ۴۳۵این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند
  7. شمارهٔ ۴۳۶در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد
  8. شمارهٔ ۴۳۷آن مست که در میکده مستانه بگرید
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.