پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۰

دل سودازده را کار به سامان نرسد

تا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد

دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنم

گر بامداد من آن دیده گریان نرسد

گر بدامان نرسد دست منت نیست عجب

دست درویش همانا که بسلطان نرسد

هر چه را مینگرم هست بعالم پایان

شب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد

چشم یعقوب سفید است ببیت الاحزان

آه اگر قافله مصر بکنعان نرسد

کی صدف حامله لؤلؤی لالا گردد

شب گر از چشم ترم اشک بعمان نرسد

سیل اشکم شده پیوسته بهم در شب هجر

عجب ار قامت این موج بطوفان نرسد

هر چه چون گوی بمیدان طلب گردیدم

دست من در خم آنزلف پریشان نرسد

بهر آشفته مبر زحمت بیهوده طبیب

درد عشق است همان به که به درمان نرسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۲زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود
  2. شمارهٔ ۳۹۳چو یاد زلف توام در ضمیر می‌آید
  3. شمارهٔ ۳۹۴دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد
  4. شمارهٔ ۳۹۵زآن غنچه که از پرده به یک بار برآمد
  5. شمارهٔ ۳۹۶آن دو چشم تو که در زیر دو ابروی خمند
  6. شمارهٔ ۳۹۷از مردم چشم تو دل زلفت به یغما می‌برد
  7. شمارهٔ ۳۹۸مغبچگان گرد مغان صف زنید
  8. شمارهٔ ۳۹۹تا رود جان از تن ما می‌رود
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.