پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۴

گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد

زهر در کامی و در کام یکی حلوا شد

شد یکی در شکرستان و یکی سوی خزان

آن یکی زاغ و دگر طوطی شکرخا شد

عشق آموخت باو حکمت عقل و دانش

ورنه این کودک نادان زکجا دانا شد

با سهی سرو تو شمشاد و چمن سنجیدم

کوته از قامت والات بصد بالا شد

برو ای ماه که خورشید زمشرق سرزد

بنشین فتنه که این چشم سیه پیدا شد

هر که انسان شد و نفس حیوانی بگذاشت

حور وغلمان سیر ماه ملک سیما شد

جای تو ای در یکتا صدف دیده کیست

ای بسا دیده که اندر طلبت دریا شد

در کلیسا و حرم شورو عجب دیدم باز

بر سر شاهد نادیده چرا غوغا شد

هر که آشفته صفت خار گلستان علیست

در گلستان جهان تازه گلی رعنا شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۶نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
  2. شمارهٔ ۳۴۷خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند
  3. شمارهٔ ۳۴۸مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند
  4. شمارهٔ ۳۴۹آنان که حجاب تن و جان را بدریدند
  5. شمارهٔ ۳۵۰این زنده‌رود دیده ز بس آب می‌دهد
  6. شمارهٔ ۳۵۱رندان خرابات در میکده بستند
  7. شمارهٔ ۳۵۲در همه عمر ار شبی وصل میسر شود
  8. شمارهٔ ۳۵۳عجب مکن گرت آن ترک سیم‌تن بکشد
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.