پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۲

کالای جان نه چیزی‌ست کِش سرسری توان داد

یا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد

حق جوی همچو حلاج تا سر به دار بازی

ورنه به پای هر خس کی خود سری توان داد

خود در طلب میازار یوسف بجو به بازار

کاندر بهای حسنش مشت زری توان داد

ما بسملیم از عشق کو یار سیم‌ساعد

کز شوق خنجر او خود خنجری توان داد

خاریم ما در این باغ چون عشق تربیت کرد

از آبیاری او لابد بری توان داد

ساقی تو صاف داری خامند این حریفان

خیز و بجو حریفی کِش ساغری توان داد

مرغ دلم به دامت جانا چو خانه‌زاد است

او را ز نوک پیکان بال و پری توان داد

ویران‌سرای دل را دادی به خیل غمزه

ملکی بود گر آباد بر لشکری توان داد

دادی به ترک چشمت از چه حکومتِ دل

کی کشور مسلمان بر کافری توان داد

جز مصطفی و آلش کس در جهان ندیدم

کاندر نثار مدحش شعر تری توان داد

آشفته مدح‌خوان شد یارب به حیدر و آل

از هشت باب خلدت او را دری توان داد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۴چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد
  2. شمارهٔ ۳۳۵باد دی در بوستان اظهار شوکت می‌کند
  3. شمارهٔ ۳۳۶سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید
  4. شمارهٔ ۳۳۷به جنب قامت تو سرو را قیام نماند
  5. شمارهٔ ۳۳۸اگر عقد می‌فروشت ز شراب حل نسازد
  6. شمارهٔ ۳۳۹زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود
  7. شمارهٔ ۳۴۰مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود
  8. شمارهٔ ۳۴۱نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.