پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۴

چون کنم با سر که سامانیم نیست

گو بکش دردم که درمانیم نیست

تنگ شد این عرصه هستی بما

وسعتی کو جای جولانیم نیست

واجب آمد احتمال صبر و عشق

شرط امکانست و امکانیم نیست

گفتم ایدیده چه شد بینائیت

گفت چون بینم که انسانیم نیست

عشق در کارم گره افکند است

مشگل است و کار آسانیم نیست

گفتم ایجان از چه رفتی بازگفت

چون بجا مانم که جانانیم نیست

گر بتازد اهرمن بر من چه باک

مورم و تخت سلیمانیم نیست

گر شدم کافر زسودای بتان

در گذر یار مسلمانیم نیست

گفتمش دامان تو گیرم بحشر

گفت بگذر زانکه دامانیم نیست

محرمم تا در حریم عاشقی

لاجرم جز درد حرمانیم نیست

گفتم از زلفت پریشان شد جهان

گفت همچون تو پریشانیم نیست

روز دیوان دستم ایمولی بگیر

غیر مدح تو چو دیوانیم نیست

نیست آشفته بجا جز نقش دوست

چون بغیر از عشق بنیانیم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۶مرا جز عشق و سودای تو دین نیست
  2. شمارهٔ ۲۵۷آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت
  3. شمارهٔ ۲۵۸تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است
  4. شمارهٔ ۲۵۹بدل رسید سحر پیکی از دیار محبت
  5. شمارهٔ ۲۶۰از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
  6. شمارهٔ ۲۶۱زعمر رفته دارم بس ندامت
  7. شمارهٔ ۲۶۲ممکنی را گرچه ممکن چاره ای در کار نیست
  8. شمارهٔ ۲۶۳اگر نه ذره‌ای از مهر روی معشوقست
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.