پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۳

نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست

یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست

ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست

خرم آن جان که پسند قدم یاری هست

نتوان جست در آن زلف دل غمزده را

که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست

کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش

منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست

بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل

خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست

گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام

گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست

اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن

بخطا گفت که در طبله عطاری هست

پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا

کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست

نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر

تا نگویند که در بتکده زناری هست

همه خوبان جهان مظهر نور علی اند

یوسف ماست که در هر سربازاری هست

درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب

میتوان گفت که بیماری و آزاری هست

کنجکاوی کند آن غمزه فتان به دلم

می‌توان یافت که با جان منش کاری هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۵گلزار مگوئید که قصری زبهشت است
  2. شمارهٔ ۲۴۶چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
  3. شمارهٔ ۲۴۷رسید از عالم غیبم بشارت
  4. شمارهٔ ۲۴۸ای ماه و خور از آینه داران جمالت
  5. شمارهٔ ۲۴۹سود ره عشق چیست جمله زیان است
  6. شمارهٔ ۲۵۰دانی چه تمیز است میان تن و جانت
  7. شمارهٔ ۲۵۱عشق است که بر درد دل خسته طبیب است
  8. شمارهٔ ۲۵۲نقش رخ یار سرو قامت
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.