پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۱

شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست

عشقت شهست و سکه دولت بنام اوست

از بعد حشر گر بخرامد برستخیز

شور قیامت دگر اندر قیام اوست

سودائیان علاج بعناب کرده اند

سودای ما زشکر عناب فام اوست

تا وحی آورد برسولان زاوج عرش

جبریل منتظر بوصول پیام اوست

ابرو کمان و غمزه کماندار و من شکار

صیاد ترک چشم تو و زلف دام اوست

بی پرده آنغلام چو یعقوب بنگرد

گوید هزار یوسف مصری غلام اوست

لیک دری که طوق بگردن نهاده است

باشد نشان که بنده طرز خرام اوست

از تلخ کام عشق تو حسرت بسی برد

خضری که آب چشمه حیوان بکام اوست

ایکاش جرعه ای دهد آشفته را زلطف

ساقی سلسبیل که کوثر بجام اوست

فانی مگو که وجه خدایست و باقیست

بی شبهه با دوام حقیقت دوام اوست

آدم کمینه خاک نشین درش بجان

خلد برین به سایه دارالسلام اوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۳نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
  2. شمارهٔ ۲۴۴ای قافله‌سالار ز لیلی خبری نیست
  3. شمارهٔ ۲۴۵گلزار مگوئید که قصری زبهشت است
  4. شمارهٔ ۲۴۶چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
  5. شمارهٔ ۲۴۷رسید از عالم غیبم بشارت
  6. شمارهٔ ۲۴۸ای ماه و خور از آینه داران جمالت
  7. شمارهٔ ۲۴۹سود ره عشق چیست جمله زیان است
  8. شمارهٔ ۲۵۰دانی چه تمیز است میان تن و جانت
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.