پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۰

مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست

نه خضر زنده آب بقاست زنده اوست

زشب که بس بسرم کوفت نوبتی فراق

دهل صفت نبود هیچ مغزم اندر پوست

مرا که سینه بود وقف غمزه ترکان

چه غم که ترک نگاه تو مست و عربده جوست

چنان گذشت زسر موج لجه عشقم

که بحر قلزم و عمان به پیش چشمم جوست

مرا که نغمه مطرب بگوش و هوش نشست

چه جای موعظه واعظان بیهده گوست

چگونه سر بسر چون منی فرود آری

تو را که در خم چوگان سپهر همچون گوست

اگر تو زهر فرستی بکام ما حلواست

که هر چه دوست فرستد بجای دوست نکوست

غرور حسن تو زان زلف و رخ عجب نبود

غرور فضل گل باغبان برنگ و ببوست

صلاح و رندی با یکدگر نمیسازد

حدیث عقل بر عشق کار سنگ و سبوست

نهم بگردن غم پالهنگ آشفته

گرم قلاده بگردن نهد سگ در دوست

گزیده شیر خداوند ذوالجلال علی

که گرد دامن او این جهان تو بر توست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۲گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوست
  2. شمارهٔ ۱۷۳بیداری خیال تو از خواب خوشترست
  3. شمارهٔ ۱۷۴سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت
  4. شمارهٔ ۱۷۵ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامت
  5. شمارهٔ ۱۷۶خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت
  6. شمارهٔ ۱۷۷یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست
  7. شمارهٔ ۱۷۸گره زکار چو نگشود زاهدا زعبادت
  8. شمارهٔ ۱۷۹زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.