پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۹

جز عشق کسی را بدرون سلطنتی نیست

مغشوق تر از ملک دلم مملکتی نیست

جبریل کجا دم زند از رتبه عاشق

کو را بجز از بام فلک منزلتی نیست

ذات همه کس را بصفت می نشناسد

زان ذات چگویم که برنگ صفتی نیست

هان جهد کن و کسوت جان گیر زجانان

کاین جامه جسمت بجز از عاریتی نیست

اغیار هم از خوان عطایش برد انعام

با هیچکسش نیست که خود مرحمتی نیست

کی معرفت شاهد معنی کند ادراک

آن شخص که در خویشتنش معرفتی نیست

خاصیت درمان دهدت درد محبت

خوش باش باین داغ که بیخاصیتی نیست

سلطان زپی مصلحت ملک کند خون

درویش بود آن که پی مصلحتی نیست

بر کشته هر کس دیتی شرع نویسد

جز کشته عشقت که بجز تودیتی نیست

عشق تو مرا تربیت از حب علی داد

آشفته به از این بجهان تربیتی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۱عقرب زلف کجت بماه قرین است
  2. شمارهٔ ۱۷۲گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوست
  3. شمارهٔ ۱۷۳بیداری خیال تو از خواب خوشترست
  4. شمارهٔ ۱۷۴سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت
  5. شمارهٔ ۱۷۵ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامت
  6. شمارهٔ ۱۷۶خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت
  7. شمارهٔ ۱۷۷یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست
  8. شمارهٔ ۱۷۸گره زکار چو نگشود زاهدا زعبادت
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.