پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵

چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را

زلفت پریشان می‌کند جمعیت احباب را

گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لب

گفتا نبینی در شکر پرورده‌ام عناب را

می‌نغنود شب تا سحر چشمم ز هجرت ای پسر

کی خواب آید در نظر افتاده در غرقاب را

زلفت به هر جا می کشد ، دل در هوایش می‌رود،

ناچار ماهی می‌رود تا می‌کشد قلاب را

آبی که اسکندر نخورد ، چندان کِش از پی دست برد،

من جسته‌ام در آن دهان آن گوهر نایاب را

شب بر سر کوی تو من گویم ز هر بابی سخن

شاید که با صد مکر و فن خواب آورم بواب را

در حقه نافش اگر گم شد دلم عیبم مکن

هم نوح کشتی بشکند بیند گر این گرداب را

من اندر آن چاهِ ذقن ، افتاده‌ام ای سیم‌تن،

کز دام تو نبود گریز ای شوخ شیخ و شاب را

آشفته از آن تار مو در بزم تا کی گفتگو

آخر پریشان می‌کنی جمعیت اصحاب را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷از شوق گل رویت رفتم به گلستان‌ها
  2. شمارهٔ ۱۸باز دامان که زداین آتش سودای مرا
  3. شمارهٔ ۱۹کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
  4. شمارهٔ ۲۰دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را
  5. شمارهٔ ۲۱بگویم ار ز غم عشق داستانی را
  6. شمارهٔ ۲۲گر این کرشمه بود آن نگار ترسا را
  7. شمارهٔ ۲۳نمی‌دانم چه افغانست در گلشن هزاران را
  8. شمارهٔ ۲۴هر که ببازار عشق آرد جنس وفا
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.