پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰

گفتمش وقت تو کردیم دل ویران را

گفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را

ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجز

دل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان را

گفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آه

تیر پرتاب کجا رخنه کند سندان را

خط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهند

کافران نیک به بستند ره ایمان را

جز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکند

سایبان بر مه و خورشید که کرده بان را

تا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیر

هر که واجب طلبد نفی کند امکان را

شیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددی

که به پیمانه می تازه کنم ایمان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان را
  2. شمارهٔ ۱۳بیدوست پایدار نباشد نشست ما
  3. شمارهٔ ۱۴ای لب لعل تو روح‌بخش مسیحا
  4. شمارهٔ ۱۵چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را
  5. شمارهٔ ۱۶به باغ حسن که کشت این نهال رعنا را
  6. شمارهٔ ۱۷از شوق گل رویت رفتم به گلستان‌ها
  7. شمارهٔ ۱۸باز دامان که زداین آتش سودای مرا
  8. شمارهٔ ۱۹کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.