پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۹

جان نقش رخ تو بر نگین دارد

دل داغ غم تو بر سرین دارد

تا دامن دل به دست عشق تست

صد گونه هنر در آستین دارد

چشم تو دلم ببرد و می‌بینم

کاکنون پی جان و قصد دین دارد

وافکنده کمان غمزه در بازو

تا باز چه فتنه در کمین دارد

گویی که سخن مگوی و دم درکش

انصاف بده که برگ این دارد

تا چند که پوستین به گازر ده

خرم دل آنکه پوستین دارد

در باغ جهان مرا چه می‌بینی

جز عشق تویی که در زمین دارد

در خشک و تر انوری به صد حیلت

در فرقت تو دلی حزین دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۱دلبر هنوز ما را از خود نمی‌شمارد
  2. غزل شمارهٔ ۷۲تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد
  3. غزل شمارهٔ ۷۳به بیل عشق تو دل گل ندارد
  4. غزل شمارهٔ ۷۴دلم را انده جان می‌ندارد
  5. غزل شمارهٔ ۷۵آرزوی روی تو جانم ببرد
  6. غزل شمارهٔ ۷۶بدیدم جهان را نوایی ندارد
  7. غزل شمارهٔ ۷۷بتی دارم که یک ساعت مرا بی‌غم بنگذارد
  8. غزل شمارهٔ ۷۸عشقم این بار جان بخواهد برد
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.