پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۹

عشق بر من سر نخواهد آمدن

پا از این گل برنخواهد آمدن

گرچه در هر غم دلم صورت کند

کز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن

من همی دانم که تا جان در تنست

بر دل این غم سر نخواهد آمدن

برنیاید چرخ با خوی بدش

صبر دایم برنخواهد آمدن

عمر بیرون شد به درد انتظار

وصلش از در درنخواهد آمدن

چون به حسن از ماه بیش آمد به‌جور

زاسمان کمتر نخواهد آمدن

گویمش حال من از عشقت بپرس

کز منت باور نخواهد آمدن

گویدم جانی کم انگار انوری

بی‌تو طوفان برنخواهد آمدن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۱هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۲آتش ای دلبر مرا بر جان مزن
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۳به عمری آخرم روزی وفا کن
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۴ای بتِ یغما! دلم یغما مکن
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۵ز من چهرهٔ خویش پنهان مکن
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۶روی خوب خویش را پنهان مکن
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۷شرم دار آخر جفا چندین مکن
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۸ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.