پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۸

ز هجران تو جانم می‌برآید

بکن رحمی مکن کاخر نشاید

فروشد روزم از غم چند گویی

که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید

سیه‌رویی من چون آفتابست

به روز آخر چراغی می‌بباید

به یک برف آب هجرت غم چنان شد

که از خونم فقعها می‌گشاید

گرفتم در غمت عمری بپایم

چه حاصل چون زمانه می‌نپاید

درین شبها دلم با عشق می‌گفت

که از وصلت چه گویم هیچم آید

هنوز این بر زبانش ناگذشته

فراقت گفت آری می‌نماید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۰صبر با عشق بس نمی‌آید
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۱درد سر دل به سر نمی‌آید
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۲یا وصل ترا عنایتی باید
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۳ز عمرم بی‌تو درد دل فزاید
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۵چو کاری ز یارم همی برنیاید
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۶به عمری در کفم یاری نیاید
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۷ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.