پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۱

درد سر دل به سر نمی‌آید

پای از گل عشق برنمی‌آید

آوخ عمرم به رخنه بیرون شد

وین بخت ز رخنه درنمی‌آید

گفتم شب عیش را بود روزی

این رفت و زان خبر نمی‌آید

دل خانه فروش نام و ننگم زد

دلبر ز تتق به در نمی‌آید

از هرچه کند خجل نمی‌گردد

وز هرچه کنی بتر نمی‌آید

هم‌دست زمانه شد که در دستان

رنگش دو چو یکدگر نمی‌آید

پر کنده شدم وز آشیان او

یک مرغ وفا به پر نمی‌آید

بر هجر نویس انوری کارت

چون کارت به جهد برنمی‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۳ز عمرم بی‌تو درد دل فزاید
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۵چو کاری ز یارم همی برنیاید
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۶به عمری در کفم یاری نیاید
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۷ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۸طاقتم در فراق تو برسید
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۹غارتِ عشقت به دل و جان رسید
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۰ساقیا بادهٔ صبوح بیار
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.