پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۴

از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید

گل با همه لطافت او خار می‌نماید

وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد

روز آفتاب بر سر دیوار می‌نماید

داعی عشق او چو به بازار دین برآید

سجاده‌ها به صورت زنار می‌نماید

در باغ روزگار ز بیداد نرگس او

تا شاخ نرگسی به مثل دار می‌نماید

فردای وعده‌هاش چنان روزگار خواهد

کامسال با بهانهٔ او پار می‌نماید

گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان

گفت ای زبون نگر که خریدار می‌نماید

گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنین است

زانم ازین متاع به خروار می‌نماید

تدبیر چه که هرکه ز گیتی به کاری آمد

در کار او فروشد و هم کار می‌نماید

زینسان که مانده‌اند کرا کار ازو برآید

چون کار انوری ز غمش زار می‌نماید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۶به عمری در کفم یاری نیاید
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۷ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۸طاقتم در فراق تو برسید
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۹غارتِ عشقت به دل و جان رسید
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۰ساقیا بادهٔ صبوح بیار
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۱هیچ دانی که سرِ صحبتِ ما دارد یار
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۲سلام علیک ای جفا پیشه یار
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۳ای غم تو جسم را جانی دگر
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.