پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۱

هیچ دانی که سرِ صحبتِ ما دارد یار

سرِ پیوند چو من باز فرود آرد یار

کاشکی هیچ‌کسی زو خبری می‌دهدی

تا از این واقعه خود هیچ خبر دارد یار؟

تو ببینی که مرا عشوه‌دهان خنداخند

سال‌ها زار بگریاند و بگذارد یار

یارت ار جور کند خود چه کند چون به عتاب

خون بریزد که همی موی نیازارد یار

انوری جانِ جهان گیر و کم انگار دلی

پیش‌از آن کت به همین روز کم انگارد یار

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۳ای غم تو جسم را جانی دگر
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۴دلدار به طبع گشت رام آخر
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۵ای شده از رخ تو تاب قمر
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۶ای پسر بردهٔ قلندر گیر
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۷دلا در عاشقی جانی زیان‌گیر
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۸ای جهان را به حضرت تو نیاز
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۹تختهٔ عشق برنوشتم باز
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۰قیامت می‌کنی ای کافر امروز
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.