پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۸

در همه آفاق دلداری نماند

در همه روی زمین یاری نماند

گل نماند اندر همه گلزار عشق

راستی باید نه گل خاری نماند

عقل با دل گفت کاندر باغ عشق

گرچه بر شاخ وفا باری نماند

یادگاری هم نماند آخر از آن

دل به بادی سرد گفت آری نماند

در جهان یک آشنا نگذاشت چرخ

چرخ را گویی جز این کاری نماند

گویی آخر این همه بیگانه‌اند

این ندانم آشنا یاری نماند

عشق را گفتم که صبرم اندکیست

گفت اینت بس که بسیاری نماند

انوری با خویشتن می‌ساز ازآنک

در دیار یار دیاری نماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۰گل رخسار تو چون دسته بستند
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۱آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمی‌زند
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۲هرکرا عشقت به هم برمی‌زند
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۳هرچ از وفا به جای من آن بی‌وفا کند
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۴نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۵گر وفا با جمال یار کند
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۶معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۷جان وصال تو تقاضا می‌کند
همه‌ی غزلیات ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.