پرش به محتوای اصلی
خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

مناجات نامه

۲۶۲ شعر

فهرست اشعار

  1. مناجات شمارهٔ ۱ یا رب! دل پاک و جان آگاهم ده
  2. مناجات شمارهٔ ۲ الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.
  3. مناجات شمارهٔ ۳ الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آن کس که تو خواهی.
  4. مناجات شمارهٔ ۴ الهی! ای خالق بی‌مدد و ای واحد بی‌عدد! ای اول بی‌هدایت و ای آخر بی‌نهایت! ای ظاهر بی‌صورت و ای باطن بی‌سیرت! ای حی بی‌ذلت! ای مُعطی بی‌فطرت و ای بخشندهٔ بی‌منت! ای دانندهٔ رازها! ای شنونده آوازها! ای بینندهٔ نمازها! ای شناسندهٔ نام‌ها! ای رسانندهٔ گام‌ها!
  5. مناجات شمارهٔ ۵ الهی! ای کامکاری که دلِ دوستان در کنف توحید توست و ای کارگزاری که جانِ بندگان در صدف تقدیر توست! ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست! ای جباری که گردن‌کشان را با تو روی مقاومت نیست! ای حکیمی که روندگانِ تو را از بلای تو گریز نیست! ای کریمی که بندگان را غیر
  6. مناجات شمارهٔ ۶ الهی! در جلال، رحمانی، در کمال، سبحانی؛ نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.
  7. مناجات شمارهٔ ۷ الهی! کجا بازیابم آن روز که تو مرا بودی و من نبودم؟ تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم. اگر به دو گیتی آن روز یابم بر سودم و اگر بودِ خود را یابم به نبودِ خود خشنودم.
  8. مناجات شمارهٔ ۸ الهی! از آن چه نخواستی چه آید؟ و آن را که نخواندی کی آید؟ ناکشته را از آب چیست؟ و ناخوانده را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است؟ و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟
  9. مناجات شمارهٔ ۹ الهی! هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت، هر چه غیر از تو بود بینداخت.
  10. مناجات شمارهٔ ۱۰ الهی! هر که تو را شناسد، کار او باریک و هر که تو را نشناسد، راه او تاریک. تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است.
  11. مناجات شمارهٔ ۱۱ الهی! بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گُزیدم.
  12. مناجات شمارهٔ ۱۲ الهی! اگر طاعت بسی ندارم، در هر جهان جز تو کسی ندارم.
  13. مناجات شمارهٔ ۱۳ الهی! تا به تو آشنا شدم، از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم؛ نهان بودم، پیدا شدم.
  14. مناجات شمارهٔ ۱۴ الهی! از بنده با حکم ازل چه برآید؟ و بر آن چه ندارد چه باید؟ کوشش بنده چیست؟ کار خواست تو دارد، به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟
  15. مناجات شمارهٔ ۱۵ الهی! ای سزای کرم! و ای نوازندهٔ عالم! نه به آخر شادی‌ست، نه با یاد تو غم؛ خصمی و شفیعی و گواهی و حَکَم.
  16. مناجات شمارهٔ ۱۶ الهی! تو دوستان را به دشمنان می‌نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، سعداتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را میهمان کنی، مجلسش روضهٔ رضوان کنی، ناخوردن گندم ب
  17. مناجات شمارهٔ ۱۷ الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
  18. مناجات شمارهٔ ۱۸ الهی! دستم گیر که دست‌آویز ندارم، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.
  19. مناجات شمارهٔ ۱۹ الهی! خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم؛ نومید مساز بگیر دستم.
  20. مناجات شمارهٔ ۲۰ الهی! ای دور نظر! و ای نیکو حضر! و ای نیکوکارِ نیک منظر! ای دلیل هر برگشته! و ای راهنمای هر سرگشته! ای چاره‌ساز هر بیچاره! و ای آرندهٔ هر آواره! ای جامع هر پراکنده! و ای رافع هر افتاده! دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده!
  21. مناجات شمارهٔ ۲۱ الهی! کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد، او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.
  22. مناجات شمارهٔ ۲۲ الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گِریم یا از ناز. گریستن از حسرت، بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز؛ از ناز گریستن چون بود، این قصه‌ای‌ست دراز.
  23. مناجات شمارهٔ ۲۳ الهی! یک چند به یاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم.
  24. مناجات شمارهٔ ۲۴ الهی! نه جز از یاد تو دل است، نه جز از یافت تو جان؛ پس بی‌دل و بی‌جان کی توان؟
  25. مناجات شمارهٔ ۲۵ الهی! یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر و جان.
  26. مناجات شمارهٔ ۲۶ الهی! شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم. کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم. قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی.
  27. مناجات شمارهٔ ۲۷ الهی! هر چه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما تباه مکن و هر چه به جای ناکرده از نیکی به عیب ما از ما بریده مکن و هر چه سزای ما ساختی بنا به سزایی ما جدا مکن.
  28. مناجات شمارهٔ ۲۸ الهی! آن چه ما خود کِشتیم به بر میار و آن چه تو ما را کِشتی آفت ما از آن باز دار.
  29. مناجات شمارهٔ ۲۹ الهی! از نزدیک نشانت می‌دهند و برتر از آنی؛ و دورت پندارند و نزدیک‌تر از جانی. موجود نفس‌های جوانمردانی، حاضر دل‌های ذاکرانی. ملکا! تو آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی.
  30. مناجات شمارهٔ ۳۰ الهی! در این درگاه همهٔ ما نیازمند روزی باشیم که قطره‌ای از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش برهم آمیزی.
  31. مناجات شمارهٔ ۳۱ الهی! دیگران مست شرابند و من مست ساقی. مستی ایشان فانی است و از من باقی.
  32. مناجات شمارهٔ ۳۲ الهی! روزگاری تو را می‌جستم خود را می‌یافتم، اکنون خود را می‌جویم و تو را می‌یابم.
  33. مناجات شمارهٔ ۳۳ الهی! تا از مهر تو اثر آمد، دیگر مهر ما به سر آمد.
  34. مناجات شمارهٔ ۳۴ الهی! ای مهربانِ فریادرس! عزیز آن کس که او با تو یک نفس، نفسی که آن را حجاب ناید از پس.
  35. مناجات شمارهٔ ۳۵ الهی! گَهی به خود نگرم، گویم «از من زارتر کیست؟» گهی به تو نگرم، گویم «از من بزرگوارتر کیست؟»
  36. مناجات شمارهٔ ۳۶ الهی ای سزای کرم، ای نوازندهٔ عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم.
  37. مناجات شمارهٔ ۳۷ الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست، هدایت کن بر من رهی که بهتر از آن نیست.
  38. مناجات شمارهٔ ۳۸ الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم ، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.
  39. مناجات شمارهٔ ۳۹ الهی پسندیدگان ترا بتو جستند و به تو پیوستند، نا پسندیدگان تو را بخود جستند و بگسستند نه او که پیوست بشکر رسید، نه او که گسست بعذر رسید.
  40. مناجات شمارهٔ ۴۰ الهی این همه نوازش از تو بهرهٔ ما ست که در هر نفس چندین سوز و نور غایت تو پیداست چون تو مولایی کراست ؟ و چون تو دوست کجاست ؟
  41. مناجات شمارهٔ ۴۱ الهی خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود، خود افروزانیدم، از دوستی آواز دادم دل و جان را فراناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم.
  42. مناجات شمارهٔ ۴۲ الهی! چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود فراباد دادم، یادکردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی، زندگانی وراء دو گیتی است و کسب چنان که دانی.
  43. مناجات شمارهٔ ۴۳ الهی چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی بیاد خود را نازیدم، اکنون که یا د بشناختم خاموشگردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد باندازهٔ دیدار بهنگام و از آشنایی به نشان و دوستی به پیغام.
  44. مناجات شمارهٔ ۴۴ الهی کار آن کس کند که تواند، عطا آن کس بخشد که دارد، پس بنده چه تواند و چه دارد ؟
  45. مناجات شمارهٔ ۴۵ الهی تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم هیچ نیاید از آنچه کوشیدم.
  46. مناجات شمارهٔ ۴۶ الهی چون تو توانایی کِرا توان است، در ثناء تو کرا زبان است و بی مهر تو کرا سر و جان است.
  47. مناجات شمارهٔ ۴۷ الهی به شناخت تو زندگانیم، به نصرت تو شادانیم و به کرامت تو نازانیم و به عزت تو عزیزانیم.
  48. مناجات شمارهٔ ۴۸ الهی ما که به تو زنده‌ایم هرگز کی میریم؟ ما که به تو شادانیم کی اندوهگین شویم؟ ما که به تو نازانیم چون بی تو به سر آریم؟ ما که به تو عزیزیم هرگز چون ذلیل شویم؟
  49. مناجات شمارهٔ ۴۹ الهی چه غم دارد که تو را دارد و کرا شاید که تو را نستاید، آزادا آن نفس که بیاد تو بازان و آباد آن دل که بمهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است.
  50. مناجات شمارهٔ ۵۰ الهی هر که تو را جوید اینقدر راستخیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خون ریزی باید هر که قصد تو کند روزش چنین است یا بهرهٔ درویش خود چنین است.
  51. مناجات شمارهٔ ۵۱ الهی همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ور گشت دوستدار را شکیبایی چه کار ؟
  52. مناجات شمارهٔ ۵۲ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم، مرا دیده یی ده که از هر نظری بهشتی سازم.
  53. مناجات شمارهٔ ۵۳ الهی گُل بهشت در چشم عارفان خار است و جویندهٔ تو را با بهشت چکار است؟
  54. مناجات شمارهٔ ۵۴ الهی اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.
  55. مناجات شمارهٔ ۵۵ الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی بزندان برون نه کار کریمان است.
  56. مناجات شمارهٔ ۵۶ الهی اگر بدوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.
  57. مناجات شمارهٔ ۵۷ الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جُز خطا چه آید ؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جُز خطا چه آید ؟
  58. مناجات شمارهٔ ۵۸ الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار، اکنون که بر گرفتی وا مگذار و در سایهٔ لطف و عنایت خود میدار.
  59. مناجات شمارهٔ ۵۹ الهی عارف تو را بنور تو میداند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند پس موحد تو را بنور قُرب می شناسد و در آتش می سوزد، مسکین او که تو را به صنایع شناخت درویش او که ترا بدلایل جُست از صنایع آن باید ُجست که از آن گُنجد و از دلایل آن باید خواست که از آن زیبد.
  60. مناجات شمارهٔ ۶۰ الهی دانی چه شادم، نه آنکه بخویشتن بتو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب بر خاستم.

متن اشعار به نقل از گنجور.