پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت

دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق

آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت

پیش از این‌ها ای مسلمان داشتم دین و دلی

آن بت کافر چنینم بی‌دل و دین کرد و رفت

تا شود آگه ز حال زار دل، باد صبا

موبه‌مو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت

وای بر آن مردم‌آزاری که در ده روز عمر

آمد و خود را میان خلق ننگین کرد و رفت

این غزل را تا غزال مشک موی من شنید

آمد و بر فرخی صد گونه تحسین کرد و رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴در غمت کاری که آه آتشینم کرده است
  2. شمارهٔ ۴۵راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست
  3. شمارهٔ ۴۶ - در زندان قصرسوگواران را مجال بازدید و دید نیست
  4. شمارهٔ ۴۷ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست
  5. شمارهٔ ۴۸شب غم روز من و ماه محن سال منست
  6. شمارهٔ ۴۹گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است
  7. شمارهٔ ۵۰غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشت
  8. شمارهٔ ۵۱هیچ چیزی نیست کاندر قبضه اشراف نیست
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.