پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست

نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست

وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم

در خم زلفت کسی مشکل‌گشا چون باد نیست

کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بس

ورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست

در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست

همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست

یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس

یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست

هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است

گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست

کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن

در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت
  2. شمارهٔ ۴۲عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت
  3. شمارهٔ ۴۳ - درباره انتخابات مجلسبی‌زر و زور کجا زاری ما را ثمر است
  4. شمارهٔ ۴۴در غمت کاری که آه آتشینم کرده است
  5. شمارهٔ ۴۵راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست
  6. شمارهٔ ۴۶ - در زندان قصرسوگواران را مجال بازدید و دید نیست
  7. شمارهٔ ۴۷ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست
  8. شمارهٔ ۴۸شب غم روز من و ماه محن سال منست
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.