پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۲۴

دگر ای باد صبا روح‌فزا می‌آیی

نکهت زلف که داری ز کجا می‌آیی

خانهٔ مدعیان طرفه خرابست ز رشک

زینکه گاهی تو به ویرانه ما می‌آیی

بس که اندیشهٔ اغیار گرفته است تو را

هر قدم جانب من رو به قفا می‌آیی

بر در خویش مرا دید و بگفت از سر ناز

شرم بادت که درین کوی به پا می‌آیی

بوی خون می‌دهد امروز لباسی که توراست

تا کرا کشته تو ای سرخ‌قبا می‌آیی

اگر از جا نروم ز آمدن تو چه کنم

که به صد فتنه و آشوب و بلا می‌آیی

گر نداری سر ویرانی من همچون سیل

آخر ای گریه به این زور چرا می‌آیی

بردی از خلوت مستانه ز جا واقف را

که تو چون تشنهٔ می هوش‌ربا می‌آیی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۲۶چند ای دل بی‌درد پیش یار من باشی
  2. شمارهٔ ۹۲۷دلا تا کی چنین افسرده باشی
  3. شمارهٔ ۹۲۸بسیار پریشانم از گوشه تنهایی
  4. شمارهٔ ۹۲۹لبش آب بقاست پنداری
  5. شمارهٔ ۹۳۰جدا کردی ز یارم ای فلک زیر و زبر گردی
  6. شمارهٔ ۹۳۱زلف خوبان بلاست پنداری
  7. شمارهٔ ۹۳۲هرکس که خورده چون شمع سر چنگ زندگانی
  8. شمارهٔ ۹۳۳یار ز من گر خبر داشتی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.