پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۱۸

به این دماغ که بر اوج کبریا داری

نگاه لطف به افتادگان کجا داری

همیشه بر سر زانوی یار جا دادی

بناز آیینه خوش وقت باصفا داری

قمار عشق نبازی که بار خواهی داد

به این دلی که گرو در هزار جا داری

به زیر سایهٔ تیغ شهادت است بهشت

تو کشته ناشده امید خون‌بها داری

در قبول به روی تو چون گشاده شود

که ره به کعبه و دل در کلیسا داری

بریز بر مس ما نیز پارهٔ اکسیر

شنیده‌ایم تو ای عشق کیمیا داری

رقیب مصرف مهر و وفا زهی قسمت

برای ماست اگر جور ور جفا داری

هزار طعنهٔ رنگین زدن برو امروز

تو را رسد که به سر گل به پا حنا داری

تو می‌روی و تو را گوید از قفا گیسو

حذر که دود دل خلق در قفا داری

تو جلوه مفت کجا می‌کنی به چشم کسی

تویی کز آیینه هم چشم رونما داری

ز مفلسی چه کنی فکر سوختن واقف

کجاست نفط گرفتم که بوریا داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۲۰تو به کوی بی‌وفایان غم بی‌شمار داری
  2. شمارهٔ ۹۲۱رسد هر دم مرا بر دل شکستی
  3. شمارهٔ ۹۲۲اگر صدبار از درد توام دل خون شود روزی
  4. شمارهٔ ۹۲۳زین می ناز که در سر داری
  5. شمارهٔ ۹۲۴دگر ای باد صبا روح‌فزا می‌آیی
  6. شمارهٔ ۹۲۵جفایش کند بر وفا پیش‌دستی
  7. شمارهٔ ۹۲۶چند ای دل بی‌درد پیش یار من باشی
  8. شمارهٔ ۹۲۷دلا تا کی چنین افسرده باشی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.