پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۱۲

به چشم مردم بیگانه خانه می‌خواهی

چه کرده‌ایم که از ما کرانه می‌خواهی

تو را به آهویی نسبت نمی‌توان کردن

که از برای رمیدن بهانه می‌خواهی

فتاده‌است به گل‌های این چمن آتش

تو خار و خس ز پی آشیانه می‌خواهی

نخست جان ودلی سخت‌تر ز سنگ بیار

اگر اقامت آن آستانه می‌خواهی

بیا که در تن من مشت استخوانی هست

اگر برای خدنگت نشانه می‌خواهی

مرا که جمله وفا پای بستهٔ مهرم

چرا نمی‌طلبی و چرا نمی‌خواهی

چو هیچ شرم حضورم نگه نمی‌داری

چه سود ازینکه مرا غایبانه می‌خواهی

چنان مقید اسباب گشته‌ای دل

که بهر خواب عدم هم فسانه می‌خواهی

تو را چه حظ ز اسیری که در قفس واقف

فتاده‌ای و همان آب و دانه می‌خواهی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۱۴مرا ای بخت بد دردآشنا می‌خواستی کردی
  2. شمارهٔ ۹۱۵از من ای چشم تر چه می‌خواهی
  3. شمارهٔ ۹۱۶دل را اسیر هجران بگذاشتی و رفتی
  4. شمارهٔ ۹۱۷تو را داده در حسن حق دستگاهی
  5. شمارهٔ ۹۱۸به این دماغ که بر اوج کبریا داری
  6. شمارهٔ ۹۱۹تو چون با غیر پیمان تازه کردی
  7. شمارهٔ ۹۲۰تو به کوی بی‌وفایان غم بی‌شمار داری
  8. شمارهٔ ۹۲۱رسد هر دم مرا بر دل شکستی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.