پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۵

بهار آمد ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من بیگانه خواهم شد

نخواهد از سرم سودای گیسوی بتان رفتن

خدا ناخواسته گر چوب کردم شانه خواهم شد

شراب صاف گر پیر مغان دارد دریغ از من

قناعت‌پیشه‌ام دردی‌کش میخانه خواهم شد

چه مشکل‌ها به خود آسان پسندیدم نمی‌دانم

که خواهم شد پسند خاطر او یا نخواهم شد

به امیدی که بوسم لعل یاری میگساری را

شوم چون خاک و خاکم گل شود پیمانه خواهم شد

...

زلیخا دید چون در خواب عاقبت افسانه خواهم شد

نه ای دیوانه چون من ای نصیحت‌ گو مگو پندم

گمان داری که از پند تو من فرزانه خواهم شد

ز یک لطفی که فرمودی به خود همسایه‌ام کردی

امیدم هست کز لطف دگر همخانه خواهم شد

مآل من خدا داند ولی در شانه می‌بینم

که از زنجیر گیسوی کسی دیوانه خواهم شد

شدی چون شمع بزم غیر دل واسوخت از عشقت

نخواهم کرد رو سوی تو گر پروانه خواهم شد

هوای شاهیم واقف ز جا کی می‌برد لیکن

به تقریب گدایی بر سر جانانه خواهم شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۷جانم زین درد بر لب آمد
  2. شمارهٔ ۵۴۸به کف پیمانه گل بر سر چه‌ها رنگ حنا دارد
  3. شمارهٔ ۵۴۹غم ندارم گر به غربت روزگارم می‌کشد
  4. شمارهٔ ۵۵۰آخر دلم به دست نگاری اسیر شد
  5. شمارهٔ ۵۵۱اشک من تا دامن محشر نمی‌گیرد قرار
  6. شمارهٔ ۵۵۲می‌نهم بر پای دل از زلف او بندی دگر
  7. شمارهٔ ۵۵۳دور از تو آنچه خواست به ما کرد روزگار
  8. شمارهٔ ۵۵۴ز بس که آمده در بند من به جان زنجیر
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.