پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۴

آن کسانی که دل از زلف تو برمی‌آرند

مهره را از دهن ما به در می‌آرند

من گرفتم که ز غم سوختم و سرمه شدم

کی مرا چشم‌سیاهان به‌نظر می‌آرند

در زمین دل من تازه نهالان امید

پا گرفتند ببینم چه ثمر می‌آرند

خواب دیدم که شبستان غمم روشن شد

مژدهٔ وصل ازان ماه مگر می‌آرند

بر کمر توشه‌ای از لخت جگر می‌بندد

بینوایان تو چون رو به سفر می‌آرند

یک شب ای ماه به جاسوسی عشاق بیا

تا ببینی که چه‌سان شب به سحر می‌آرند

آفرین بر پدر و مادر تو می‌گویم

که چه‌سان تاب تو ای شوخ پسر می‌آرند

سخن تلخ تو آنان‌که رسانند به من

طرفه زهریست که از تنگ شکر می‌آرند

هیچ سرمایه به سودازدگان تو نماند

اشک در دیده به صد خون جگر می‌آرند

چشمهٔ آب حیاتی و ازین شرمت باد

کز برت خشک لبان دیدهٔ تر می‌آرند

جان من گوش مگیر از سخن دل‌شدگان

گاهی گاهی گله پیش تو اگر می‌آرند

بادهایی که ز خاک درت آلوده رسند

دیده داند که همه کحل بصر می‌آرند

واقف از طور نکویان نخوری بازی را

عاقبت بر سرت این قوم حشر می‌آرند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۶به هجران ذکر وصل یار جانی خوش نمی‌آید
  2. شمارهٔ ۵۴۷جانم زین درد بر لب آمد
  3. شمارهٔ ۵۴۸به کف پیمانه گل بر سر چه‌ها رنگ حنا دارد
  4. شمارهٔ ۵۴۹غم ندارم گر به غربت روزگارم می‌کشد
  5. شمارهٔ ۵۵۰آخر دلم به دست نگاری اسیر شد
  6. شمارهٔ ۵۵۱اشک من تا دامن محشر نمی‌گیرد قرار
  7. شمارهٔ ۵۵۲می‌نهم بر پای دل از زلف او بندی دگر
  8. شمارهٔ ۵۵۳دور از تو آنچه خواست به ما کرد روزگار
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.