پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۳

نه فکر بوس نه ذکر کنار باید کرد

شب وصال دل و جان نثار باید کرد

برو ز یادم و ورنه مرا به یاد آور

ازین دو کار یکی اختیار باید کرد

دلی که بعد تردد به دستش آوردی

تو را که گفت کزین سان فگار باید کرد

شکفته است عجب داغ‌ها ز سینهٔ من

یکی نظارهٔ این لاله‌زار باید کرد

اگر نه چاک کنم جیب همچو گل ناصح

دگر چه کار به فصل بهار باید کرد

ز کوی یار مبر ای صبا غبار مرا

ترحمی به من خاکسار باید کرد

جواب غمزهٔ مردم شکار خوبت چیست

دلی نماند که دیگر شکار باید کرد

چنین که خون دلم جوش می‌زند واقف

اگر نه گریه کنم پس چه کار باید کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۵بهار آمد ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد
  2. شمارهٔ ۵۴۶به هجران ذکر وصل یار جانی خوش نمی‌آید
  3. شمارهٔ ۵۴۷جانم زین درد بر لب آمد
  4. شمارهٔ ۵۴۸به کف پیمانه گل بر سر چه‌ها رنگ حنا دارد
  5. شمارهٔ ۵۴۹غم ندارم گر به غربت روزگارم می‌کشد
  6. شمارهٔ ۵۵۰آخر دلم به دست نگاری اسیر شد
  7. شمارهٔ ۵۵۱اشک من تا دامن محشر نمی‌گیرد قرار
  8. شمارهٔ ۵۵۲می‌نهم بر پای دل از زلف او بندی دگر
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.