پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۰

دل زمن رفت و به زلف یار ماند

شد گرفتار بلا ناچار ماند

آمدی غم رفت از خاطر ولی

کم نشستی حسرت بسیار ماند

تاری از گیسو نبخشیدی به من

کافر عشق تو بی زنار ماند

آخر از گرد کسادی خاک شد

جنس ما از بس درین بازار ماند

دیگری چاکم زند در پیرهن

بی تو دست من ز بس از کار ماند

از چمن رفتی و هر گل را جدا

حسرت آن گوشهٔ دستار ماند

بس که ناسازی مرا ننواختی

نعمه‌های حسرتم در تار ماند

تیر او ننشسته رفت از پهلویم

چشم حسرت باز چون سوفار ماند

ما به هر حالت به مسجد آمدیم

لیک دل در خانهٔ خمار ماند

وصل تو یک آب خوردن هم نبود

چشم من لب‌تشنهٔ دیدار ماند

کس خریدارش نشد در عهد تو

گل گریبان‌چاک در گلزار ماند

باد بر آسودگان یا رب حرام

بستر و بالین کزین بیمار ماند

صورت دیوار شد در کوی تو

واقف از بس پشت هر دیوار ماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۲در کشور تو دید به درمان نمی‌رسد
  2. شمارهٔ ۳۳۳بر در یار شور نتوان کرد
  3. شمارهٔ ۳۳۴ازین کز بخت ناسازم به من جانان نمی‌سازد
  4. شمارهٔ ۳۳۵دور از تو روزگار به من آنچه خواست کرد
  5. شمارهٔ ۳۳۶عمر رفت و چشم بختم خفته ماند
  6. شمارهٔ ۳۳۷ترسم که طاقتم ز غم یار کم شود
  7. شمارهٔ ۳۳۸اینک آن سرو روان می‌آید
  8. شمارهٔ ۳۳۹گر چنین اشک‌بار خواهد شد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.