پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۹

با حسرت من گر دگری هست بگویید

ماتم‌زده‌ای نوحه‌گری هست بگویید

در شهر شما چون من بدحال نکویان

سودازده‌ای دربه‌دری هست بگویید

هم رنگ به آن لاله که از تربت من رست

دل‌سوخته‌ای خونین‌جگری هست بگویید

پرسید که از شیون یعقوب عزیزان

درمان به درد پسری هست بگویید

احوال من خسته اگر یار بپرسد

بر بستر غم مختصری هست بگویید

زان باده که صد شیشهٔ ناموس شکسته

در شیشه حریفان قدری هست بگویید

از دیدهٔ خود آب دهم نخل وفا را

گر زان که امید ثمری هست بگویید

خون دل ما می‌چکد از زلف سیاهش

زین گونه اگر مشک تری هست بگویید

ویران شده صد شهر ز سیلاب سرشکم

در دهر چنینه چشم تری هست بگویید

در کوچهٔ آن زلف نشان دل واقف

آشفته و شوریده‌سری هست بگویید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۱به بی‌سامانی از من نیز کاری می‌تواند شد
  2. شمارهٔ ۳۳۲در کشور تو دید به درمان نمی‌رسد
  3. شمارهٔ ۳۳۳بر در یار شور نتوان کرد
  4. شمارهٔ ۳۳۴ازین کز بخت ناسازم به من جانان نمی‌سازد
  5. شمارهٔ ۳۳۵دور از تو روزگار به من آنچه خواست کرد
  6. شمارهٔ ۳۳۶عمر رفت و چشم بختم خفته ماند
  7. شمارهٔ ۳۳۷ترسم که طاقتم ز غم یار کم شود
  8. شمارهٔ ۳۳۸اینک آن سرو روان می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.