پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۸

آن درد که بی‌دوا نباشد

در شهر مسیح ما نباشد

بر درگه یار خسته‌ای هست

یاران دل زار ما نباشد

آمد برم آن بلندبالا

می‌ترسم ازو بلا نباشد

ای دل با زلف او میاویز

ای بی‌خبر اژدها نباشد

جای که بود زلف زنجیر

دیوانه کسی چرا نباشد

از تیر جفا کناره‌کردن

در کیش وفا روا نباشد

از عالم کبریا چه پرسی

آنجا برو و بیا نباشد

در شهر که حکم غمزهٔ اوست

این جور و جفا چرا نباشد

بگذار به مدعی نشیند

یاری که به مدعا نباشد

گفتم که تو بی‌وفا چرایی

گفتا گل را وفا نباشد

باغ است و بهشت بی‌دماغان

جایی که یک آشنا نباشد

آیینه اگر شویم واقف

او را با ما صفا نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۰دل زمن رفت و به زلف یار ماند
  2. شمارهٔ ۳۳۱به بی‌سامانی از من نیز کاری می‌تواند شد
  3. شمارهٔ ۳۳۲در کشور تو دید به درمان نمی‌رسد
  4. شمارهٔ ۳۳۳بر در یار شور نتوان کرد
  5. شمارهٔ ۳۳۴ازین کز بخت ناسازم به من جانان نمی‌سازد
  6. شمارهٔ ۳۳۵دور از تو روزگار به من آنچه خواست کرد
  7. شمارهٔ ۳۳۶عمر رفت و چشم بختم خفته ماند
  8. شمارهٔ ۳۳۷ترسم که طاقتم ز غم یار کم شود
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.