پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۹

نه همین در سرم از زلف تو سودایی هست

که به هر کوچه تو را سلسله برپایی هست

یوسف من تو درین مصر چه شور افکندی

که به هر قصر ز شوق تو زلیخایی هست

جان عزیز است ولیکن چه کنم گر ندهم

هر دم از جانب درد تو تقاضایی هست

شمع خاموش شود از نفس من روشن

بس که از آتش عشق دم گیرایی هست

ای که امروز به من می‌کنی این جور و جفا

در دلت می‌گذرد هیچ که فردایی هست

بر در یار کشم جور و به‌جایی نروم

گر بدانم که مرا در دل او جایی هست

تحفهٔ خار ره عشق من سوخته را

نیست گر چشم تری آبله برپایی هست

نتوانم که نشینم به فراغت چه کنم

همچو دل پهلوی من وسوسه‌فرمایی هست

زاهدان کر دلتان گشته ملول از مسجد

به خرابات بیایید که خوش جایی هست

واقف این عرصه دگربار کجا خواهی یافت

گریه سر کن که عجب دامن صحرایی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۱آن طفل گلعذار خریدار بلبل است
  2. شمارهٔ ۲۴۲ظالم به حال ما نرسیدن ز بهر چیست
  3. شمارهٔ ۲۴۳تا سرو من از میانه برخاست
  4. شمارهٔ ۲۴۴آنچه از جرم محبت دوست با من کرده است
  5. شمارهٔ ۲۴۵غم دل نه شهری است نی روستایی است
  6. شمارهٔ ۲۴۶در دل من هوس چاک گریبانی هست
  7. شمارهٔ ۲۴۷سود سر بر قدم یار حنا یا قسمت
  8. شمارهٔ ۲۴۸نوبهار آمد و شوری به گلستان برخاست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.