پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۸

جایم به قدر جبهه بر آن خاک در بس است

از بهر سجده همچو نگین این‌قدر بس است

مانند شمع یک گل داغم به سر بس است

سامان خود نمایی من این‌قدر بس است

قانع اگر شویم به یک قطره آب رو

ما را تمام عمر به‌سان گهر بس است

چشمم به آستین خود از اشک پاک کن

از گریه درد چند کشم درد سر بس است

بلبل به طول و عرض مساز آشیانه را

مشت خسی برای تو ای مشت پر بس است

تا هست خون دل نکنم فکر خوردنی

یعنی ز خوان قسمتم این ماحضر بس است

هر حرف ازین پیام زبانی است یک کتاب

اینها که گفته‌ام به تو ای نامه بر بس است

یک تیره‌روز گو نکند همرهی به من

در راه عشق سایه مرا همسفر بس است

محتاج سرمه نیست چو یعقوب چشم من

بوی مرا ز پیرهن آن پسر بس است

دنبال محمل این همه زاری مکن دلا

یک ناله‌ات نشد چو جرس کارگر بس است

با من که مشت خون مرا هیچ قدر نیست

لطفش ببین که بسته به قتلم کمر بس است

با بنده‌ای که شد ز دل و جان غلام تو

تا کی تغافل ای ز خدا بی‌خبر بس است

در طفلیم پدر چو به مکتب نشاند و گفت

حرفی بخوان ز ابجد عشق ای پسر بس است

واقف برای سوختن خانمان خلق

از دورخ محبت ما یک شرر بس است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۰تا غمت میهمان ما شده است
  2. شمارهٔ ۲۴۱آن طفل گلعذار خریدار بلبل است
  3. شمارهٔ ۲۴۲ظالم به حال ما نرسیدن ز بهر چیست
  4. شمارهٔ ۲۴۳تا سرو من از میانه برخاست
  5. شمارهٔ ۲۴۴آنچه از جرم محبت دوست با من کرده است
  6. شمارهٔ ۲۴۵غم دل نه شهری است نی روستایی است
  7. شمارهٔ ۲۴۶در دل من هوس چاک گریبانی هست
  8. شمارهٔ ۲۴۷سود سر بر قدم یار حنا یا قسمت
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.