پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۷

گیرم بر تو قدر محبت نمانده است

کم‌ کن جفا به بنده که طاقت نمانده است

آبی نزد بر آتش دل دیده ای دریغ

در مردم زمانه مروت نمانده است

از گریه چون خموش شوم ناله سرکنم

شغلی گزیده‌ام که فراغت نمانده است

تا گوهر وصال تو از دست داده‌ام

در آستین جز اشک ندامت نمانده است

بوی تو را گذار فتاد است تا به باغ

رنگی به روی گل ز خجالت نمانده است

بر فرق ما دگر مفکن سایه‌ ای هما

ما را دماغ کسب سعادت نمانده است

دل آمد از سیاحت و آورد این خبر

کاسودگی به هیچ ولایت نمانده است

دل نیست کز خدنگ جفایت فگار نیست

شکر خدا که هیچ شکایت نمانده است

واقف به جز خیال دهان شکرلبان

در روزگار هیچ حلاوت نمانده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۹نه همین در سرم از زلف تو سودایی هست
  2. شمارهٔ ۲۴۰تا غمت میهمان ما شده است
  3. شمارهٔ ۲۴۱آن طفل گلعذار خریدار بلبل است
  4. شمارهٔ ۲۴۲ظالم به حال ما نرسیدن ز بهر چیست
  5. شمارهٔ ۲۴۳تا سرو من از میانه برخاست
  6. شمارهٔ ۲۴۴آنچه از جرم محبت دوست با من کرده است
  7. شمارهٔ ۲۴۵غم دل نه شهری است نی روستایی است
  8. شمارهٔ ۲۴۶در دل من هوس چاک گریبانی هست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.