پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۹

به حشر خطر به من ای بی‌وفا چه خواهی گفت

جواب رنجش و عذر جفا چه خواهی گفت

نمی‌کنیم سوی او تو را روان ای اشک

از آن جهت که تو طفی زما چه خواهی گفت

گذشت کار پریشانیم ز گفت و شنید

به زلف یار ز من ای صبا چه خواهی گفت

گذشت عمر و نکردی به من شبی روزی

به حیرتم که به روز جزا چه خواهی گفت

هزار نامه نوشتم جواب ننوشتی

بگو بگو که جواب خدا چه خواهی گفت

گر از تو یار بپرسد چه مدعا داری

تو باری ای دل بی‌مدعا چه خواهی گفت

تو کافرانه به بتخانه می‌روی ای دل

اگر کسی به تو گوید کجا چه خواهی گفت

تو خود ز محفلش آزرده می‌روی واقف

به خنده گر به تو گوید بیا چه خواهی گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۱خویش و بیگانه به حال من بیمار گریست
  2. شمارهٔ ۱۸۲از بس که فتاده گرم خویت
  3. شمارهٔ ۱۸۳قدم از میکده مگذار برون جای خوش است
  4. شمارهٔ ۱۸۴به عهدت جابه‌جا ویرانه‌ای هست
  5. شمارهٔ ۱۸۵تا دل به بستر غمت افتاد برنخاست
  6. شمارهٔ ۱۸۶تا تو رفتی دامن صبر و قرار از دست رفت
  7. شمارهٔ ۱۸۷جان ماند و دل من از میان رفت
  8. شمارهٔ ۱۸۸نگار بسته به رنگی نمود جانان دست
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.