پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

در چمن رفتی و گل چون شعله لرزیدن گرفت

سرو از رشکِ قدت چون شمع کاهیدن گرفت

خواستم کز کوچهٔ دیوانگی بیرون روم

تا قدم برداشتم زنجیر نالیدن گرفت

همچو من ژولیده‌مو دیوانه‌ای در دشت نیست

دید تا مجنون مرا چون بید لرزیدن گرفت

در گلستان رفتی و با این همه آزادگی

چون غلامان سرو در دنبال گردیدن گرفت

شب که رخسار دل‌افروزِ تو را پروانه دید

شمع را بگذاشت بر گرد تو گردیدن گرفت

حسنِ روزافزون او را دید چون ماهِ تمام

اندک‌اندک روی خود از شرم پوشیدن گرفت

روبه‌رو شد یار با آیینه وز غیرت مرا

همچو جوهر موبه‌مو بر خویش پیچیدن گرفت

رونهادم تا به شهرِ عقل از دشت جنون

از در و دیوار واقف سنگ باریدن گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳از سوز محبّت اثری بیش نمانده است
  2. شمارهٔ ۱۵۴دلبر اندازِ رمیدن کرده است
  3. شمارهٔ ۱۵۵ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است
  4. شمارهٔ ۱۵۶دردا که یار جانب ما را نگه نداشت
  5. شمارهٔ ۱۵۷وصف لعل تو گفتنم هوس است
  6. شمارهٔ ۱۵۸همچو دل در غم عشقت به من انبازی هست
  7. شمارهٔ ۱۵۹لعلِ لبِ یار دل‌نشین است
  8. شمارهٔ ۱۶۰ای که پرسی که دلت از چه بدین‌سان تنگ است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.