پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

کشم جور و جفایش طاقتی هست

که در دنبال محنت راحتی هست

خراب‌آباد دنیا سیر دارد

به هر ویرانه گنج عشرتی هست

به دست من فتاد آن شوخ تنها

دلی خالی کنم خوش فرصتی هست

به بام عرش درویشان برآیند

که با ایشان کمند وحدتی هست

نمی‌گیرد دلم با هیچ‌کس انس

چه سازم در مزاجم وحشتی هست

کمانش را کشیدن می‌توانم

که در بازوی ضعفم قوتی هست

به زور زاری او را رام کردم

بنازم عجز را خوش قدرتی هست

ز درد هجر بیم مرگ دیدم

به حمدالله امید صحّتی هست

چرا باشم غمین از تنگ‌دستی

به این شادم که دل را وسعتی هست

پریشان‌خاطرم زان زلف کو را

به کف سررشتهٔ جمعیتی هست

ز تیغش غیر زخمی خورد واقف

بکش خود را تو را گر غیرتی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲با زلف تو کار تا فتاده است
  2. شمارهٔ ۱۵۳از سوز محبّت اثری بیش نمانده است
  3. شمارهٔ ۱۵۴دلبر اندازِ رمیدن کرده است
  4. شمارهٔ ۱۵۵ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است
  5. شمارهٔ ۱۵۶دردا که یار جانب ما را نگه نداشت
  6. شمارهٔ ۱۵۷وصف لعل تو گفتنم هوس است
  7. شمارهٔ ۱۵۸همچو دل در غم عشقت به من انبازی هست
  8. شمارهٔ ۱۵۹لعلِ لبِ یار دل‌نشین است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.