پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

تیر غمت کارگر افتاده است

رخنه مرا در جگر افتاده است

چون نگدازم که مرا همچو شمع

خدمت بزمش به سر افتاده است

چون نشوم این همه باریک‌بین

کار به موی کمر افتاده است

در قدم من پی منع سفر

آبله با چشم تر افتاده است

پشت من از غصّه چرا نشکند

ناله از اوج اثر افتاده است

هیچ جز از فتنه نزاید ز می

دختر رز بدپسر افتاده است

تا نظرم بر بدنش اوفتاد

سیم چو اشک از نظر افتاده است

غم نتواند که کند پا دراز

منزل دل مختصر افتاده است

ای پسر از بس‌که شدی فتنه‌گر

او ز خدا بی‌خبر افتاده است

تا لبت از خنده نمک‌ریز شد

شور به کوی جگر افتاده است

سوخت دل و دود از او برنخاست

واقف ما این‌ قدر افتاده است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰کشم جور و جفایش طاقتی هست
  2. شمارهٔ ۱۵۱در چمن رفتی و گل چون شعله لرزیدن گرفت
  3. شمارهٔ ۱۵۲با زلف تو کار تا فتاده است
  4. شمارهٔ ۱۵۳از سوز محبّت اثری بیش نمانده است
  5. شمارهٔ ۱۵۴دلبر اندازِ رمیدن کرده است
  6. شمارهٔ ۱۵۵ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است
  7. شمارهٔ ۱۵۶دردا که یار جانب ما را نگه نداشت
  8. شمارهٔ ۱۵۷وصف لعل تو گفتنم هوس است
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.