پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی

بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

سد بلعجبی هست همه لازمه عشق

از جمله یکی قصهٔ محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده

حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را

رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهرهٔ مومی که دل ماست چه تابد

با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش

ورنه در مقصود به روی همه باز است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است
  2. شمارهٔ ۴۲طراز سبزهٔ بر گلشن عذار خوش است
  3. شمارهٔ ۴۳خوار می‌کن ، زار می‌کش، منتت بر جان ماست
  4. شمارهٔ ۴۴امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
  5. شمارهٔ ۴۵یار ما بی رحم یاری بوده است
  6. شمارهٔ ۴۶ابر است و اعتدال هوای خزانی است
  7. شمارهٔ ۴۷در دل همان محبت پیشینه باقی است
  8. شمارهٔ ۴۸ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.