پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۱

مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد

چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد

گلش در هم شکفت آن بی مروت بین که می‌خواهد

چنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد

زبانم می‌سراید قصهٔ اندوه و می‌ترسم

که بر هر حرف من بدگو هزاران داستان بندد

خدنگی خورده‌ام کاری ز شست ناز پرکاری

که از ابرو گشاید تیر و تهمت بر کمان بندد

رهی در پیشم افتادست و بیم رهزنی در پی

که چون بر کاروانی تاخت اول دست جان بندد

قبا می‌پوشد و خون می‌کند افشاندن دستش

معاذالله از آن ساعت که خنجر بر میان بندد

علاج زخمهای ظاهری آید ز وحشی هم

طبیبی آنچنان خواهم که او زخمی نهان بندد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۳در راسته ناز فروشان که بتانند
  2. شمارهٔ ۲۰۴ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد
  3. شمارهٔ ۲۰۵خونخواره راهی می‌روم تا خود به پایان کی رسد
  4. شمارهٔ ۲۰۶عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد
  5. شمارهٔ ۲۰۷درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد
  6. شمارهٔ ۲۰۸دلم خود را به نیش غمزه‌ای افکار می‌خواهد
  7. شمارهٔ ۲۰۹جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد
  8. شمارهٔ ۲۱۰آه شراره بارم کان از درون برآمد
همه‌ی غزلیات ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.