پرش به محتوای اصلی
اسیر شهرستانی اسیر شهرستانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۴

ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دست

ز دست رفتم و دست سخن نرفت از دست

گل بهار وفا ساخت زخم تیشه خویش

به حیرتم که چرا کوهکن نرفت از دست

ثبات کامل دیر وفای کو این است

غبار شد صنم و برهمن نرفت از دست

شراب عشق بتان را کباب می بایست

کسی زبیم جگر سوختن نرفت از دست

حسنا نبسته مگر گل تعجبی دارم

که دید دشمن و رنگ چمن نرفت از دست

خیال گرد رهت گرد در چمن شده است

اسیر از سمن و یاسمن نرفت از دست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۶ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست
  2. شمارهٔ ۳۱۷در دامت آن غبار که بر بال و پر نشست
  3. شمارهٔ ۳۱۸شادیم از دلی که شکستن عیار اوست
  4. شمارهٔ ۳۱۹حسن آتش و دل سمندر اوست
  5. شمارهٔ ۳۲۰جفا جویی سپند آتش اوست
  6. شمارهٔ ۳۲۱درد بیدرمان دوای جان بی آرام اوست
  7. شمارهٔ ۳۲۲آنچه دل را می نوازد درد بیدرمان اوست
  8. شمارهٔ ۳۲۳کرده خونم را صف مژگان چراغان زیر پوست
همه‌ی غزلیات ←

اسیر شهرستانی درباره‌ی اسیر شهرستانی

میرزا جلال‌الدین محمد بن مؤمن اسیر شهرستانی اصفهانی (زاده ۱۰۲۹ ق در اصفهان – درگذشت ۱۰۴۹ ق و به روایتی ۱۰۵۹ ق) از شاعران بزرگ فارسی‌سرای سبک هندی قرن ۱۱ ق. است. میرزا جلال‌الدین، فرزند ارشد میرزا مؤمن از سادات شهرستان - از توابع اصفهان - و از شاعران بزرگ سبک هندی سدهٔ ۱۱ ق. است. ظاهراً در سال ۱۰۲۹ ق در اصفهان زاده شد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.