پرش به محتوای اصلی
شاه نعمت‌الله ولی شاه نعمت‌الله ولی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۷

عاشقی جان را به جانان داد و رفت

رو به خاک راه او بنهاد و رفت

تن رفیقی بود با او یار و غار

عاشقانه ناگهان افتاد و رفت

بر سر کویش رسید و سر نهاد

بند را از پای خود بگشاد و رفت

هر زمان نقشی نماید لاجرم

کرد روی چون نگاری شاد و رفت

زندهٔ جاوید شد ای جان من

گرچه می گویند او جان داد و رفت

آمد اینجا و غم عالم نخورد

زان روان شد مظهر ایجاد و رفت

بنده بودی بندگی کردی مدام

سید آمد بنده شد آزاد و رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲۹یار ما زاری ما نشنید و رفت
  2. غزل شمارهٔ ۴۳۰در ره عشق چو ما بی سر و پا باید رفت
  3. غزل شمارهٔ ۴۳۱فارغ از نام و نشان خواهیم رفت
  4. غزل شمارهٔ ۴۳۲به خرابات مغان بی سر و پا خواهم رفت
  5. غزل شمارهٔ ۴۳۳عقل مشوش دماغ از سر ما رفت رفت
  6. غزل شمارهٔ ۴۳۴تا که سودای خیالش در سُویدا جا گرفت
  7. غزل شمارهٔ ۴۳۵تا که سودای خیالش در سویدا جا گرفت
  8. غزل شمارهٔ ۴۳۶نور چشم عالمی بر دیدهٔ ما جا گرفت
همه‌ی غزلیات ←

شاه نعمت‌الله ولی درباره‌ی شاه نعمت‌الله ولی

سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد کوه بنانی کرمانی (۷۳۰، ۷۳۱ ــ ۸۳۲، ۸۳۴ هجری قمری) از صوفیان بنام ایران و قطب دراویش نعمت‌اللهی است. دیوان این صوفی بزرگ شاعر را آقای مهرداد بیات با استفاده از نسخهٔ دیجیتالی سایت تصوف ایرانی برای گنجور آماده و رفع اشکال نموده است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.