پرش به محتوای اصلی
شاه نعمت‌الله ولی شاه نعمت‌الله ولی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۹

بحریست بحر دل که کرانش پدید نیست

راهیست راه جان که نشانش پدید نیست

علم بدیع ماست که از غایت شرف

دارد معانئی که بیانش پدید نیست

عشقست و هرچه هست و جز او نیست در وجود

در هر چه بنگری جز از آتش پدید نیست

عالم منور است از آن نور و نور او

از غایت ظهور عیانش پدید نیست

گفتم میان او به کنار آورم ولی

از بس که نازکست میانش پدید نیست

مجموع کاینات سراپردهٔ ویند

وین طرفه بین که هیچ مکانش پدید نیست

هر ذره که هست از آن نور روشن است

اینش بتر نماید و آنش پدید نیست

او جان عالمست و همه عالمش بدن

پیداست این تن وی و جانش پدید نیست

سودای عشق مایهٔ دکان سید است

خوش تاجری که سود و زیانش پدید نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸۱دل ندارد هر که او را درد نیست
  2. غزل شمارهٔ ۳۸۲جان ندارد هر که جانانیش نیست
  3. غزل شمارهٔ ۳۸۳یک قدم ازخویش بیرون نه که گامی بیش نیست
  4. غزل شمارهٔ ۳۸۴هر که را عشق نیست آنش نیست
  5. غزل شمارهٔ ۳۸۵عشق بازیست عشقبازی نیست
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۶عشق را با کفر و ایمان کار نیست
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۷او با تو ، تو را از او خبر نیست
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۸خوشتر از ساغر می همدم نیست
همه‌ی غزلیات ←

شاه نعمت‌الله ولی درباره‌ی شاه نعمت‌الله ولی

سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد کوه بنانی کرمانی (۷۳۰، ۷۳۱ ــ ۸۳۲، ۸۳۴ هجری قمری) از صوفیان بنام ایران و قطب دراویش نعمت‌اللهی است. دیوان این صوفی بزرگ شاعر را آقای مهرداد بیات با استفاده از نسخهٔ دیجیتالی سایت تصوف ایرانی برای گنجور آماده و رفع اشکال نموده است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.