پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۳

گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه‌ای

با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه‌ای

ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه‌ایم

تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه‌ای

شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو

پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه‌ای

جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک

همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه‌ای

عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود

گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه‌ای

زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو

روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه‌ای

یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان

در لگد کوب همه خلقی که در استانه‌ای

هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب

تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه‌ای

تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک

دام ما را دانه‌ای هست و تو مرد دانه‌ای

بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک

روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۵عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره‌ای
  2. شمارهٔ ۳۸۶این چه رنگست برین گونه که آمیخته‌ای
  3. شمارهٔ ۳۸۷ای جان و جهان من کجایی
  4. شمارهٔ ۳۸۸جانا نگویی آخر، ما را که تو کجایی؟
  5. شمارهٔ ۳۸۹ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی
  6. شمارهٔ ۳۹۰از ماه‌رخی نوش‌لبی شوخ‌بلایی
  7. شمارهٔ ۳۹۱ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی
  8. شمارهٔ ۳۹۲ای پیشهٔ تو جفانمایی
همه‌ی غزلیات ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.